<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزهای بدون تو</title>
<link>https://aashenayeqarib95.blogfa.com</link>
<description>خاطرات من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 11 Apr 2017 06:25:17 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>دل تنگ</title>
<link>https://aashenayeqarib95.blogfa.com/post/179</link>
<description>دل تنگم و بــــــــــــــــــــــــــــــــــــا هیچ کسم میل سخن نیست کس در همــــــــــــــــــــــــــه آفاق به دلتنگی من نیست</description>
<pubDate>Tue, 11 Apr 2017 06:25:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>aashenayeqarib95</dc:creator>
<guid>aashenayeqarib95.blogfa.com/post/179</guid>
</item>
<item>
<title>روز پدر </title>
<link>https://aashenayeqarib95.blogfa.com/post/178</link>
<description>آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو... تو کجایی پدرم...؟! آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو... بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا... آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو... جانِ من حرف بزن! امر بفرما پدرم. آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو... کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو... پدر ای یاد تو آرامش من...! امشب از کوچه ی دلتنگیِ من میگُذری؟! جانِ من زود بیا بغلم کن پدرم...! آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو...</description>
<pubDate>Tue, 11 Apr 2017 06:23:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>aashenayeqarib95</dc:creator>
<guid>aashenayeqarib95.blogfa.com/post/178</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://aashenayeqarib95.blogfa.com/post/177</link>
<description>🍂 میدانی در زندگی گاهی میتوانی سال های سال کسی را ببینی و هم صحبتش باشی ، با او صبحانه بخوری ، سیگار بکشی ، مسافرت بروی ، فیلم ببینی و خیلی از کارهای دیگر و در آخر در یک لحظه احساس کنی هرگز نشناختی اش و دقیقا بلعکس این روایت هم بینهایت برایم موجه به نظر میرسد ، گاهی هم می شود هیچ کدام این کارها را انجام ندهی ، وقت نشود ، دنیا فرصت اش را فراهم نکند و الخ ؛ ولی احساس کنی که آن آدم را بهتر از هر کس دیگری میشناسی و درک اش میکنی.</description>
<pubDate>Sat, 15 Oct 2016 16:52:27 +0330</pubDate>
<dc:creator>aashenayeqarib95</dc:creator>
<guid>aashenayeqarib95.blogfa.com/post/177</guid>
</item>
<item>
<title>اعتماد </title>
<link>https://aashenayeqarib95.blogfa.com/post/176</link>
<description>بهش می گم بهت اعتماد دارم می گه نداری آخه... همش تقصیر یکی دیگه س کاش می دونستی وقتی می گم نرو با اون صحبت کن منظورم اصلا بی اعتمادی به تو نیست کاش کاش کاش .... اصلا من دیگه هیچی نمی گم چرا اون برای اعتماد من تلاش نمی کنه ؟ خب یکبار می گفتی من نمی رم خیلی دلم قرص تر بود بخدا ... اما بخدا اینا همش نشونه بی اعتمادی نیست هرکس جنس خودشو بهتر می شناسه فقط گفتم کاری که اخرش معلومه رو نکنی دوست داره خب بره اصلا ...</description>
<pubDate>Sat, 15 Oct 2016 10:20:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>aashenayeqarib95</dc:creator>
<guid>aashenayeqarib95.blogfa.com/post/176</guid>
</item>
<item>
<title>تو را می خواهم برای همه عمر </title>
<link>https://aashenayeqarib95.blogfa.com/post/175</link>
<description>تو را می‌خواهم برای همیشه تا پنجاه سالگی شصت سالگی هفتاد سالگی تو را می‌خواهم برای چای عصرانه تلفن‌هایی که می‌زنند و جواب نمی دهیم. تو را می‌خواهم برای تنهایی تو را می‌خواهم وقتی باران است برای راه رفتن‌های آهسته‌ی دوتایی نیمکت های سراسر پارک‌های شهر برای پنجره‌ی بسته برای وقتی که سرما بیداد می‌کند. تو را می‌خواهم برای پرسه زدن های شب عيد نشان كردن يك جفت ماهی قرمز تو را میخواهم برای صبح،برای ظهر ،برای شب،برای همه‌ی عمر.....</description>
<pubDate>Sat, 15 Oct 2016 09:25:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>aashenayeqarib95</dc:creator>
<guid>aashenayeqarib95.blogfa.com/post/175</guid>
</item>
<item>
<title>دلتنگی </title>
<link>https://aashenayeqarib95.blogfa.com/post/174</link>
<description>دلم براش تنگ شده خیلییییییییی نگران مریضیشم براش دعا می کنم برای خودم هم ... یاد اون روز افتادم که تو اتوبوس با هم بر گشتیم خوابگاه با اینکه خوش گذشت اما از خجالت آب شدم...هی مخفی می شدم اما خیلی خوب بود محمدم داشتم به این فکر می کردم که یروز با هم دست در دست بریم و برگردیم کاش بودی ....</description>
<pubDate>Fri, 14 Oct 2016 19:33:51 +0330</pubDate>
<dc:creator>aashenayeqarib95</dc:creator>
<guid>aashenayeqarib95.blogfa.com/post/174</guid>
</item>
<item>
<title>دروعغ</title>
<link>https://aashenayeqarib95.blogfa.com/post/173</link>
<description>دورغه نمیشه سرگرم باشم دلم خیلی تنگ شده حواسش نیست نیست که الان چهارماهه همدیگه رو ندیدیم شایدم هست اما صبوری می کنه یعنی ما به یه اندازه همو دوست داریم ؟ امروز داشتم قلب می خوندم بعد .... بعد به این فکر می کنم که یروز اگر قرار باشه متخصص قلب باشم بعد ... بعد به این نتیجه می رسم که همین قلب خودمو در مان کنم خودش کلیه درمانش کنم که طاقت بیاره و نمیره... یچیز دیگه ام بگم دلم خیلی برای دیوونه بازی و شادی دوتامون تنگ شده خسته شدم از افسردگی....</description>
<pubDate>Thu, 13 Oct 2016 11:28:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>aashenayeqarib95</dc:creator>
<guid>aashenayeqarib95.blogfa.com/post/173</guid>
</item>
<item>
<title>خدایا تو بهترین همدم منی و لا غیر !!! </title>
<link>https://aashenayeqarib95.blogfa.com/post/172</link>
<description>این روزها میگذرند از پیچ همان کوچه پر از دلشوره های خاکستری دلتنگی ها اما، باور کن دلهای شکسته پای رفتن ندارند... #امیرمحمد_مصطفی_زاده 🌸</description>
<pubDate>Thu, 13 Oct 2016 10:11:49 +0330</pubDate>
<dc:creator>aashenayeqarib95</dc:creator>
<guid>aashenayeqarib95.blogfa.com/post/172</guid>
</item>
<item>
<title>احساساتی ....</title>
<link>https://aashenayeqarib95.blogfa.com/post/171</link>
<description>اصلا دیگه سعی می کنم احساساتی نشم ! اصلا هیچی نمی گم ... می رم تو لاک خودم ... واسه خودم قدم می زنم درس می خونم بالاخره یکاری می کنم که بگذره من قوی ام 😊🤗 خیلییییییییی اصلا هم مهم نیست که با کسی حرف بزنم یا نه .... خیلی هم بهم داره خوش می گذره 😋</description>
<pubDate>Thu, 13 Oct 2016 10:07:41 +0330</pubDate>
<dc:creator>aashenayeqarib95</dc:creator>
<guid>aashenayeqarib95.blogfa.com/post/171</guid>
</item>
<item>
<title>سوم ....:(</title>
<link>https://aashenayeqarib95.blogfa.com/post/170</link>
<description>يک نيمه شب بهانه‌ی دلبر گرفت و بعد قلبش به شوق روي پدر پر گرفت و بعد اما نيامده ز سفر مهربان او يعني دوباره هم دل دختر گرفت و بعد آنقدر لاله ريخت به راه مسافرش تا خواب او تجلي باور گرفت و بعد آخر رسيد از سفر، اما سر پدر سر را چقدر غمزده در بر گرفت و بعد گرد و غبار از رخ مهمان مهربان با اشک چشم و گوشه‌ی معجر گرفت و بعد انگار خوب او خبر از ماجرا نداشت طفلک سراغي از علي اصغر گرفت و بعد از روزهاي بي کسي اش گفت با پدر يعني نبرد بغض و گلو در گرفت و بعد: خورشيد</description>
<pubDate>Thu, 06 Oct 2016 09:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aashenayeqarib95</dc:creator>
<guid>aashenayeqarib95.blogfa.com/post/170</guid>
</item>
</channel>
</rss>
