دل تنگ
کس در همــــــــــــــــــــــــــه آفاق به دلتنگی من نیست
کس در همــــــــــــــــــــــــــه آفاق به دلتنگی من نیست
آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...
تو کجایی پدرم...؟!
آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو...
بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا...
آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو...
جانِ من حرف بزن!
امر بفرما پدرم.
آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو...
کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست
آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو...
پدر ای یاد تو آرامش من...!
امشب از کوچه ی دلتنگیِ من میگُذری؟!
جانِ من زود بیا
بغلم کن پدرم...!
آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو...
به خدا دلتنگم!
رو به رویم بِنِشینی کافیست
همه دنیا به کنار...
گرچه از دور ولی، من تو را میبوسم
آنقَدر خاک کف پای تو هستم که نگو . . .
شادي باباهای اسیر خاک یک فاتحه بفرستید. 🙏
| #لاادري |
بابای خوبم خیلی دلم برات تنگ شده ،خیلی دوست دارم ...کاش پیشم بودی
کاش دوباره از من طلب آب آوردن می کردی ،کاش دوباره بر گونه هام بوسه می زدی
کاش بووودی بابایی
فدات بشم
خیلی دوست دارم
روزت مبارک بهترین من
میدانی در زندگی گاهی میتوانی سال های سال کسی را ببینی و هم صحبتش باشی ، با او صبحانه بخوری ، سیگار بکشی ، مسافرت بروی ، فیلم ببینی و خیلی از کارهای دیگر و در آخر در یک لحظه احساس کنی هرگز نشناختی اش و دقیقا بلعکس این روایت هم بینهایت برایم موجه به نظر میرسد ، گاهی هم می شود هیچ کدام این کارها را انجام ندهی ، وقت نشود ، دنیا فرصت اش را فراهم نکند و الخ ؛ ولی احساس کنی که آن آدم را بهتر از هر کس دیگری میشناسی و درک اش میکنی.
دونفرشان را از سال ها پیش میشناختم ، از روزهای آفتابی دانشگاه ، از آن سکو های به اندازه ی آن سمت حیاط که نشستن رویشان را هنوز هم با هیچ کاناپه ای در دنیا عوض نخواهم کرد .
اینکه آدم ها چقدر در روابطشان عمیق هستند و چقدر در زندگی شان یکدیگر را پر رنگ میبینیند ، اینکه چقدر نگاه هایشان ، خنده هایشان ، در فکر فرو رفتنشان از روی دوست داشتن است را تنها ما آدم ها باید درک کنیم ، این چیزها سند و مدرک ندارد ، منطقی هم نیست که داشته باشد .
آن سال ها فیسبوک خیلی روی دور بود ، دیوار نویسی های عاشقانه یشان را ورق میزدم و میخواندم ، هر روز برگی جدید بود ، سلیقه ی مردی را میدیدم که جمله ها را با وسواس دلچسب اش انتخاب میکرد و برای او مینوشت . چطور میتوان فهمید یک مرد چقدر عاشق است ؟ از کودک درونش ، مردها هرچقدر عاشق تر میشوند کودک درونشان سرحال تر و پر جنب وجوش تر میشود . عاشقانه هایشان را به واسطه اختراع مارک زوکربرگ میدیدم و میخواندم ، خیلی جاها مرا یاد خودم می انداختند ، یاد روزهای آفتابی ام ، یاد آن عطش تمام نشدنی دوست داشتن .
آدم هایی که فکر میکنند رابطه های خوب همیشه ی خدا
خوب و پر از اتفاق های لذت بخش است
همیشه لبخند دارد و روزهای آفتابی قد کشیده
همیشه دلتنگی دارد و دل دادگی
یا آدم های شوخی هستند و یا دیوانه !
میدانی رابطه ها نیز مثل ما آدم ها چهارفصل دنیا را تجربه میکنند ، رابطه نیز مثل زندگی هم پاییز برگریزان دارد و هم بهار سرسبز ، هم زمستان سرد دارد و هم تابستان گرم . تا زمانی که غروب و دلگیری پاییز را تجربه نکنی قدر روزهای بلند و طولانی نورانی بهار را نمیدانی ، تا زمانی که سرمای تنهایی زمستان را حس نکنی قدر گرمای حضور تابستانی اش را نمیدانی .
روزهای ابری رابطه بود، این را میتوانستی از غیبت های طولانی هر دویشان ، از نبودن خنده های از ته دل روزهای قبلشان بفهمی و لمس کنی. نمیدانم چرا اما آن شب جویای احوال دونفرشان شدم ، ناراحتی و سردرگمی از واژه به واژه کلمات اش آویزان بود ،
نمیدانم چرا آنقدر صاف و بی رحمانه به او گفتم : خوشی زده است زیر دلت را.
وجوابی را شنیدم که همیشه به یادش خواهم داشت: آره واقعا فکر کنم خوشی زده زیر دلم .
این جواب را تنها از آدمی میتوانید بشنوید که میفهمد و درک میکند ، عاشق است ، دوست دارد ، نمیخواهد صورت معما را پاک کند بلکه میخواهد یکبار برای همیشه حل اش کند ، نمیخواهد اذیت کند و اذیت شود. کمی سردرگم است ، میخواهد بنشیند و در تنهایی از اول اش همه چیز را یک دور مرور کند ، میخواهد با غول لامروت تکرار و روزمرگی زندگی مبارزه کند. پای قولی که میدهد نمیخواهد بدقول شود . این جواب آدم های بیخیال نیست ، این جواب آدم های این نشد هزار تای دیگر نیست ، آن شب مطمئن بودم که هردویشان از این پاییز ابری به سلامت میگذرند و با بهارشان دوباره و دوباره ملاقات خواهند کرد . برای همین بود که آن شب هیچ چیز دیگری نگفتم .
لذت واقعی روزهای خوب زمانی جلوه میکند که روزهای بد را با همدیگر پشت سر گذاشتید ، لذت گرمای دستانش زمانی در وجودتان طنازی میکند که فقدان حجم دستانش را هم درک کرده باشید و آن زمانی دوست داشتن را از نزدیک ملاقات میکنی که تنها یکبار دنیا را بدون او دیده و تصور کرده باشی .
میدانید در رابطه ها چیزهای زیادی است که با گذر زمان و روزها و سال ها بار سفر میبندند ، چاق تر میشویم ، موهایمان میرود به سمت جو گندمی شدن ، چین چروک به ما سلام میکنند و پله های خانه ما را به نفس نفس زدن وادار میکنند . این طبیعت زندگی ست ، این خارق العاده بودن زندگیست ، اما در این مابین تنها یک چیز است که هیچگاه تغییر نمیکند و آن تفکر و شخصیت ما آدم هاست . خوشا به حال آنهایی که عاشق تفکر و شخصیت یکدیگر میشوند و نه هیچ چیز دیگر .
میدانی سم کشنده روزمرگی و تکرار ، خستگی و تغییر - زورش به هیچکدامشان نرسید ،
من نه بلکه علم میگوید سمی که آدمی را از بین نبرد تبدیل میشود به پادزهر و حقیقت این بود که آنها راه دوست داشتن بی قید و شزط و بدون تاریخ انقضا را خوبِ خوب یاد گرفته بودند.
میگوید :
یک روز رسد غمی به اندازه ی کوه / یک روز رسد نشاط اندازه دشت
افسانه ی زندگی همین است عزیز / در سایه ی کوه باید از دشت گذشت
| #پويان_اوحدي جان | 😌
#چهار_فصل_زندگي 🍃🍂🌧❄️
پ. ن: اگر همسرتان از رفت و آمد و ارتباط شما با کسی ناراحت است ، به نظرش احترام بگذارید، حتی اگر دلیلی منطقی نیافتید، به او ثابت کنید برایتان او از بقیه مهم تر است .# نادر ابراهیمی/ یک عاشقانه آرام
به ما که ثابت نشده آن شالله به بقیه ثابت بشه ....
خیلی دلم گرفته می خوام برم پیش بابام اصلا :'(
دلم از دسش گرفته ، دوسش ندارم ...
:@ بد بد بد
آخه...
همش تقصیر یکی دیگه س
کاش می دونستی وقتی می گم نرو با اون صحبت کن منظورم اصلا بی اعتمادی به تو نیست
کاش
کاش
کاش ....
اصلا من دیگه هیچی نمی گم
چرا اون برای اعتماد من تلاش نمی کنه ؟ خب یکبار می گفتی من نمی رم
خیلی دلم قرص تر بود بخدا ...
اما بخدا اینا همش نشونه بی اعتمادی نیست
هرکس جنس خودشو بهتر می شناسه
فقط گفتم کاری که اخرش معلومه رو نکنی
دوست داره خب بره اصلا ...
اصلا من کلا قهرم...
الان اگه به خودش بگم می گه لابد چون اعتماد نداره :/
اگه آرامش نداشتم و برام مهم بود می رفتم روزشو شب می کردم مث شریفی اما نرفتم ... روت غیرت دارم اما خب بی شخصیت نیستم
نرفتم چون آرامش داشتم و دلم ازت قرصه... در حد منم نیست برم سر این مسایل با کسی اصلا بحث کنم ...
محمد من خیلی روت حساب می کنم ..خبر نداری !
خبر نداری
خبر نداری
من خیلی خوب برخورد کردم در مورد این قضیه ... وقتی بهم گفت هیچی نگفتم دلخور شدم که چرا نمی دونستم اما بی اعتماد نشدم و نرفتم !!!ااما باز هم خیلی انگار مقصرم ... :( نمی دونم چرا ... من که کاری نکردم که رفتارم نشون بی اعتمادی باشه ... خب دلم نمی خواد جلو اونا ضایع بشم ....همین...توقع زیادیه؟؟
لابد هست .... شایدم نیست ....شایدم هست
بد بد بد
....
خواب و استراحت بعد هم شروع فصل چهارم افورت و یک جزوه کلاسی 🤗
| #نادر_ابراهیمی |
پ.ن: آخه یکی نیست بگه بابا آخه اگه بهت اعتماد نداشتم که الان من هزار بار رفته بودم که ...عجب وضعی داریما :/
خیلییییییییی
نگران مریضیشم
براش دعا می کنم
برای خودم هم ...
یاد اون روز افتادم که تو اتوبوس با هم بر گشتیم خوابگاه
با اینکه خوش گذشت اما از خجالت آب شدم...هی مخفی می شدم
اما خیلی خوب بود
محمدم داشتم به این فکر می کردم که یروز با هم دست در دست بریم و برگردیم کاش بودی ....
نمیشه سرگرم باشم
دلم خیلی تنگ شده
حواسش نیست
نیست که الان چهارماهه همدیگه رو ندیدیم
شایدم هست
اما صبوری می کنه
یعنی ما به یه اندازه همو دوست داریم ؟
امروز داشتم قلب می خوندم بعد ....
بعد به این فکر می کنم که یروز اگر قرار باشه متخصص قلب باشم
بعد ... بعد به این نتیجه می رسم که همین قلب خودمو در مان کنم خودش کلیه
درمانش کنم که طاقت بیاره و نمیره...
یچیز دیگه ام بگم دلم خیلی برای دیوونه بازی و شادی دوتامون تنگ شده
خسته شدم از افسردگی....
از ناراحتی ...
خدایا دلم روزای شاد می خواد
خیلییییییییی
یاعلی و بچه هاش ------->تقلید :)
#امیرمحمد_مصطفی_زاده
🌸
اصلا هیچی نمی گم ...
می رم تو لاک خودم ...
واسه خودم قدم می زنم
درس می خونم
بالاخره یکاری می کنم که بگذره
من قوی ام 😊🤗
خیلییییییییی
اصلا هم مهم نیست که با کسی حرف بزنم یا نه ....
خیلی هم بهم داره خوش می گذره 😋

يک نيمه شب بهانهی دلبر گرفت و بعد
قلبش به شوق روي پدر پر گرفت و بعد
اما نيامده ز سفر مهربان او
يعني دوباره هم دل دختر گرفت و بعد
آنقدر لاله ريخت به راه مسافرش
تا خواب او تجلي باور گرفت و بعد
آخر رسيد از سفر، اما سر پدر
سر را چقدر غمزده در بر گرفت و بعد
گرد و غبار از رخ مهمان مهربان
با اشک چشم و گوشهی معجر گرفت و بعد
انگار خوب او خبر از ماجرا نداشت
طفلک سراغي از علي اصغر گرفت و بعد
از روزهاي بي کسي اش گفت با پدر
يعني نبرد بغض و گلو در گرفت و بعد:
خورشيد من به مغرب گودال رفتي و
باران تير و نيزه و خنجر گرفت و بعد
معراج رفتي از دل گودال قتلگاه
نيزه سر تو را به روي سر گرفت و بعد
دلتنگ بود دخترت و سنگ ِ کينه اي
بوسه ز چهره و لب و حنجر گرفت و بعد
...
اما دوباره فرصت جبران رسيده بود
يک بوسه آه از لب پرپر گرفت و بعد
جان داد در مقابل چشمان عمه اش
با بال هاي زخمي خود پر گرفت و بعد ...